+ نویسنده نازنیـــــــــن در پنج شنبه 28 بهمن 1395 8:04 PM | نظرات(0)
در عالم کودکی به مادرم قول دادم
که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم.
مادرم مرا بوسید.
و گفت : نمی توانی عزیزم !
گفتم : می توانم ، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم .
+ نویسنده نازنیـــــــــن در پنج شنبه 28 بهمن 1395 8:01 PM | نظرات(0)
فقط يك چيز از خداحافظى بدتر است:
فرصت خداحافظى پيدا نكردن. اين زخم هميشه تازه مي ماند و هر چه نگفته اى و هرچه نكرده اى تا ابد عذابت مى دهد. در هرچهره ى بيگانه او را مى بينى، در هرلحظه ى بعد از او و به خودت مى گويى اگر آن آخرين بار اين يا آن كار را كرده بودم، اگر اين يا آن كلمه را گفته بودم. در نهايت مى فهمى فقط يك كلمه بود كه مى خواستى بگويى : دوستت دارم.
+ نویسنده نازنیـــــــــن در پنج شنبه 28 بهمن 1395 8:00 PM | نظرات(0)
یکی بود یکی نبود
این داستان زندگی ماستهمیشه همین بوده
یکی بود یکی نبود
در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن .
با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ،
که یکی بود ، دیگری هم بود .
همه با هم بودند .
گذشته، درگذشته
من برای گذشته هیچ کاری نمیتوانم بکنم.
اگر شما تمامِ علم و علمای جهان را هم جمع کنید
حتی نمی توانید لباسی را که دیشب در مهمانی پوشیده بودید را عوض کنید و یک لباس دیگر بپوشید
تمام شد و رفت.
دکتری برای خواستگاری دختری رفت، ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مامانت به عروسی نیاید!
آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت:
در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای اینکه خرج زندگیمان را تامین کند در خانه های مردم رخت و لباس میشست.